انگاه که ابراهیم تنها اسماعیلش را به او هدیه داد.انگاه که امام حسین از عرفات راهی کربلا شد و اسماعیل هایش رابه قربانگاه فرستاد،من تورا در زیبایی صبر زینب شناختم.
می گویند،مهدی زهرا هرسال به مطاف می اید.
خدای من ...
برسان روزی را که با مهدیت به دیدارت بیاییم.
بعضی وقتا ،بعضی از حرفها رو نباید زد.بعضی وقتا، بعضی کارها رو نباید انجام داد. بعضی وقتا، بعضی جاها نباید رفت.بعضی وقتا،بعضی چیزها رو نباید دید.
من ...
بعضی وقتا ، بعضی از حرفها رومی زنم. بعضی وقتا، بعضی کارها روانجام می دم. بعضی وقتا، بعضی جاها می رم. بعضی وقتا،بعضی چیزها رومی بینم.
و این خیلی بده،چون یک ضعف بزرگِ
صدای زنگ پستچی رو خیلی دوست دارم.خیلی لحظه ی هیجان انگیزی ِ وقتی در رو باز می کنی و می بینی یه اقایی با کلاه ایمنی روی موتور نشسته و می گه لطفا اینجا رو امضاء کنید.وقتی بسته ی پستی رو می گیری و می بینی برای تو ارسال شده می خوای از خوشحالی بمیری،ولی این شادی می تونه زود گذر باشه.زمانی که هنوز نامه رو باز نکردی همه جور فکر قشنگ میاد تو ذهنت.به همه چیز فکر می کنی الا اینکه مثلا از طرف دانشگاه اخطار دادن که شما دو ترم مشروط شدید و برای روشن شدن وضعیت تحصیلی تون باید ظرف دو هفته ی اینده برای دادن تعهد به دانشگاه مراجعه کنید.یا مثلا چند وقت پیش که توی یک مسابقه که جایزه ی بزرگش حج تمتع بوده شرکت کردی و حالا در جواب بهت میگن از اینکه در مسابقه ی ما شرکت کردید متشکریم.
تا حالا به ندرت پیش امده که پستچی برام خبر خوب بیاره البته خبر بد هم نیاورده.
ولی با اینهمه من خیلی دوست دارم وقتی در رو باز میکنم اقای پستچی رو پشت در ببینم که مثل همیشه روی موتورش نشسته و داره به من یه نامه میده.همیشه یه لحظه هایی تو زندگیم پیدا می شه که احساس می کنم به ته خط رسیدم،لحظه هایی که تازگی ها تند تند به سراغم میان وهمیشه منو از درون خالی می کنن.
این ها تنها لحظه هایی از عمرم هستن که هیچ وقت دوستشون نداشتم.هفته به پایان عمرش چیزی نمانده
مثل همیشه پنجشنبه دیر کرده است
شاید از اتوبوس جا مانده است
شاید منتظر است و چشم براه مسافرش
خدا کند این هفته
پنجشنبه با دست پر بیاید ...
اللهم عجل لولیک الفرج
اکنون که خاک تن جاده کفش هایت را لمس می کند
بگذار جای پایت،امید گمشده ای در جاده باشد.
نمی دونم اون فقیری که برای نون شبش محتاج، به خدا نزدیک تره یا ثروتمندی که با پولهاش به همون فقیرکمک میکنه،نمیدونم خدا اون ادمی رو که محتاج کرده بیشتر دوست داره یا اون آدمی رو که از مال دنیا سیر کرده.
اگر بنده ی محتاج رو بیشتر دوست داره،پس چرا محتاجش کرده.اگر بنده ی بی نیازش رو دوست داره،چرا بی نیازش کرده.شاید اینم مثل همه ی تضادهای توی دنیا لازم و ملزوم هم باشن،همین طور که اگه خورشید نبود،دیگه ماهی وجود نداشت تا چراغ راه گمشده ای تو تاریکی شب باشه.اگر احتیاج نبود ثروت هم معنا نداشت.ثروت و احتیاج دو راه جدا از هم هستن که انتهاشون به یک جا ختم میشه.
به آرزو موندم یه جا میرم خرابکاری نکنم یا توی یه جمع تابلو نشم.دیشب نامزدیه عزیزترین دوستم دعوت بودم.
اونجا هم بیکار ننشستم و خودم و نشون دادم.وقتی همه کادوهاشونو دادن نمی دونم من لال شده از کجا این فکر به ذهنم رسید،حس شیطنتم داشت دیوونم می کرد و برای اینکه دوستم رو اذیت کنم به یه خانمی که شدید احساس
بامزه گی می کرد،گفتم بگید عروس، دوماد و ببوس.این خانم که انتهای هوش بود و آی کیو ش واقعا در حد سس مایونزبود ،نه گذاشت نه برداشت یک دفعه رفت از داماد اجازه گرفت که می گن همدیگرو ببوسید.وای خدای من این چه کاری بود،داماد می گفت نه ،نمیشه. بعد پرسید کی اینو می گه واز صداش معلوم بود کمی عصبانی شده و وای به حال اون کسی که این حرف رو زده(عروس و داماد خیلی خجالتی بودن).توی یک لحضه دیدم انگشت اشاره ی اون خانم سمت من دراز شده و داماد زُل زده به من.تمام تنم گر گرفت واصلا درد ناشی از نیشگون های اون یکی دوستم که کنارم نشسته بود رو احساس نمی کردم.خیلی آروم بند و بساطم و جمع کردم وبا دوستم رفتیم توی یک اتاق دیگه نشستیم.اخه یکی نیست به اون خانم بگه بابا برای این کار که از داماد اجازه نمی گیرن باید یه دفعه گفت تا توی یک عمل انجام شده قرار بگیرن.
پی نوشت:
به دلیل اعتیاد زیاد،مامان دو روز بهمون مهلت دادن یا خودمون کابل کامپیوتر و تحویل بدیم یا خودشون دست به کار میشن.برای همین از این به بعد دیر تر آپ می کنم،شاید هم مجبور شدم با موبایل این کارو بکنم.
دیروز که داشتم از مدرسه بر می گشتم صدای یک خانم مسن توجهم رو به خودش جلب کرد،مخاطبش من بودم.بهم گفت ببخشید دخترم می شه این پول رو بگیری و برام از اوستا رمضون یک دونه نون بگیری؟
تو دستش پنجاه تومن بود.یک لحظه دنیا رو سرم خراب شد،خدایا این چه گرفتاریی بود، داشتم از خستگی می مردم.نونوایی دور بود و منم از خرید کردن خیلی بدم می یاد،هیچ وقت این کارو نکرده بودم.
ولی حس نوع دوستی بهم گفت با خوشرویی خواسته ی پیرزن رو انجام بدم.خوشبختانه صف خلوت بود،گفتم ببخشید یک دونه نون لطفا...
اون اقا گفت با این پول دوتا نون می شه خرید،اونجا بود که فهمیدم چه گاف بزرگی دادم.
وقتی برگشتم خونه دیدم چقدر از دنیا عقبم،اصلا پرتم.حتی قیمت نونی که می خورم رو نمی دونم
یاد خواسته های ریز و درشتم از بابا افتادم...
امروزبه طور اتفاقی دفتر خط دوران راهنماییم رو پیدا کردم.با ورق زدن هربرگش خاطرهای پاک همون زمان توی ذهنم زنده شد.یاد شبایی افتادم که کنار خواهرجون می خوابیدم و تا صبح دست خواهرجون رو ول نمیکردم و تا موقعی که خوابمون ببره رادیو گوش می کردیم،مامان همیشه می گفتن قدر این روزا رو بدون دیگه گیرت نمیاد،ولی من مثل همیشه گوش نمی کردم.یاد اولین تقلبی که دوستم تو دامنم گذاشت افتادم،هنوزم هروقت یاد قیافه ی خودم تو اون لحظه می افتم خندم می گیره.روزهایی که با شادی شب می شد و شبهایی که با بی خبری روز می شد.
امروزم خورشید از جای همیشگی اش طلوع کرد،دیشب هم به همون جایی رفت که همیشه می رفت. همه چیز سر جاشه،مثل قبل.اما چرا من همون ادم گذشته نیستم،چرا مثل یک کلافِ سر در گم شدم.روزا که از خواب بیدار می شم نمی دونم می خوام چکار کنم،شبها هم در حسرت روزی که از دست رفت.
حس می کنم مثل یک ادم مسخ شده، شدم.